تبليغاتX
شریف
۱۳۸۹
+ نوشته شده توسط شریف در جمعه یکم خرداد 1388 و ساعت 22:44 |
روي عكس راست كليك كنيد و شو پيكچر را بزنيد داستان كوتاه( به خاطر اشك مادر)فرانسوي

 

فيليپ  پادشاه فرانسه در شهر پاريس مشغول قدم زدن بود  ناگهان

 

مردي بسوي اوحمله ورشد وخواست با خنجري كه در دست داشت

 

پادشاه فيليپ را به قتل برساند پاسبانان مرد را گرفتند و در زندان

 

كردند ، قاضيان حكم اعدام را برای او درنظر گرفتند ، قرار اعدام

 

فرداي آنروز درميدان  بزرگ  شهر تعیین  شد  مرد یا همان  قاتل

 

نافرجام مادري داشت که او تقاضاي ملاقات با شاه را نمود و وقتی

 

تقاضای اومورد پذیرش واقع شد از شاه در خواست عفو فرزند خود

 

را نمود اما  شاه  از در خواست زن امتناع  ورزيد مادر ناميد قصد

 

خروج  از دربار نمود  براي  وداع  دست پادشاه را  بوسيد هنگام

 

بوسيدن قطره اي اشكي  بر روي دست شاه چكيد  شاه اشك را ديد

 

و بی اختیار دلش به رحم آمد و حكم به بخشش نمود و دليلش را هم

 

گفت : بخاطر اشك مادر

 

 

روي عكس راست كليك كنيد و شو پيكچر را بزنيد

 

 

+ نوشته شده توسط شریف در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 14:47 |
سمت راست كليك كنيد و شو پيكچر را بزنيد      داستان خود خواهي يوناني

 

نرگس اسم گلي است كه در زمان هاي قديم و در يونان باستان اين

 

نام براي اين گل انتخاب شده است كه البته اين نامگذاري از خود

 

حكايتي شنيدني دارد .

 

حكايت نارسيس :

 

جواني بود بسيار زيبا رو و مهتاب رخ  كه  دلداده گان بسياري

 

داشت  و به هر كجا  كه  پا مي نهاد  بر سيل  عاشقانش افزون

 

مي گشت اما اوبه هيچكدامشان اعتنايي نمي كرد تا اينكه پيرزني

 

به او گفت اي جوان هيچگاه به آب نظرميفكن كه اگر چنين كني

 

عمرت بسيار كوتاه خواهد  شد و در آن  مدتي  كه  زنده اي از

 

زندگي  خيري نخواهي ديد. روزها و شب ها همچنان مي آمدند

 

و مي رفتند و زندگي  براي اين جوان كه نامش  نارسيس  بود

 

همچنان زيبا مي نمود تا اينكه روزي مادرش از او خواست كه

 

به لب درياچه برود و براي  او كمي  آب بياورد نارسيس قبول

 

كرد و ظرفي را كه مادرش دراختيارش قرار داده بود بر دست

 

گرفت و رهسپار درياچه شد به نزديكي درياچه و آن آب زلال

 

وانبوه رسيد ظرف را روي زمين گذاشت و خواست كه دستانش

 

را در آب  بشورد  كه ناگاه از آنچه درآب ديد شوكه شد و زود

 

دستانش را ازآب دور كرد و به آن آب خيره شد تا به حال چنين

 

جوان زيبايي را در عمر خود  نديده  بود مات و مبهوت زيبايي

 

جوان  درون  آب شد و فرياد زد كه تو كي هستي و آنجا چكار

 

مي كني اما هيچ جوابي نشنيد نارسيس كه ديگر اختيارش در

 

دست خودش نبود همانجا ماند تا اينكه خورشيد غروب كرد و

 

ديگر چهره جوان درون آب به شفافيت روز نبود و نارسيس به

 

همين دليل به خانه برگشت و از آن روز به بعد هرروز صبح

 

به لب درياچه مي رفت و شب باز مي گشت ديگر كسي بر لب

 

هاي نارسيس خنده را نديد بلكه روز به روز حالت او و افسرده

 

گي اش خراب تر مي شد و چهره اش به جاي طراوت و شادابي

 

رنگي زرد را به خودش گرفته بود و در جواب  هر كسي كه از

 

او مي پرسيد كه چرا اينگونه شده اي فقط مي گفت او زيباست و

 

من عاشق او شده ام . در يكي از روز هايي كه نارسيس به لب

 

درياچه رفته بود ديگر نتوانست صبر كند و با حركتي خود را در

 

آغوش محبوبش انداخت اما همينكه به آب نزديك شد آب او را در

 

برگرفت و تصوير محبوبش از بين رفت و ديگر هر چه كوشش

 

كرد نتوانست از آب خارج  شود و براي هميشه زندگي را وداع

 

گفت و اين چنين بود كه مردم فهميدن كه نارسيس عاشق تصوير

 

خودش شده بود كه در آب نمايان بود .

 

به همین خاطرمردم آن دهكده گلي را كه در جاي نارسيس روئيده

 

بود به نام او يعني  نارسيس نامگذاري كردند  چون همانطور كه

 

نارسيس جواني خودخواه بود و عاشق خودش شده بود اين گل نيز

 

ساقه اش خم بود  و طوري وانمود مي شد كه  انگار او نيز درون

 

آب به خود نگاه مي كند و عاشق خودش شده است و اينجا بود كه

 

گل نارسيس به وجود آمد و نامگذاري شد كه البته اين گل در يونان

 

همچنان به اين نام خوانده مي شود اما در زبان عربي به نام  نرجس

 

و در زبان فارسي به نام نرگس ياد مي شود .

 

سمت راست كليك كنيد و شو پيكچر را بزنيد


+ نوشته شده توسط شریف در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 22:22 |
روي عكس راست كليك كنيد شو پيكچر را بزنيد       داستان وفاداري افغاني

 

حدود چهارده سال قبل مردي از اهالي شهرسمنگان افغانستان همسر

محبوب خودش  رو بر اثر بيماري ناشناخته اي از دست مي دهد و

ازآن زمان تا به امروز عاشق بي نوا لب به غذا نزده و فقط روزي

يك كيلو فقط روزي يك كيلو سنگ آهك با چند ليوان آب ميل مي كند

البته چهار فرزند عاشق  ياد شده  زندگي عادي خودشون  رو مي

گذرونن ودراين موردهم پدرشون كاري به آنها نداره بعد از منظومه

هاي ليلي ومجنون - شيرين و فرهاد - رومئو و ژوليت و ده ها نمونه

ديگرنام اين پيرمرد افغان و همسرش هم بايد به اين فهرست اضافه

شود

هر روز مي رسم  لب اين سالخورده رود

با كوزه اي كه بشنوم از آب ها سرود

اين رود خاطرات مرا تازه مي كند

يادش بخير تلخيه آن روز صبح زود

باران گرفته بود تو با چتر آمدي

گل هاي سرخ بر سر راهت شكفته بود

روي سر تو رقص كنان بال مي زدند

گنجشك هاي عاشقي ام با همه وجود

حالا تو رفته اي به فراسوي رودها

من سنگ مانده ام لب اين ساحل كبود

هر روز مي رسم  لب اين سالخورده رود

با كوزه اي كه بشنوم از آب ها سرود                                   

اين رود خاطرات مرا تازه مي كند                                   

يادش بخير تلخيه آن روز صبح زود

                                                                        منبع : شبکه رادیویی پیام ایران

+ نوشته شده توسط شریف در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 13:2 |
احمد ظاهر
روي لينک زير کليک کنيد و چنانچه از شعري خوشتان امد مي توانيد سفارش دهيد تا ترانه آن را با صداي احمد ظاهر برايتان در وبلاگ قرار دهم (اشعار آهنگ هاي مرحوم احمد ظاهر)

برای شنیدن (ترانه ها) روی لینکهاي زیر کلیک کنید و پنج دقیقه منتظر بمانید.همچنین می توانید اشعار ترانه ها را در لینک بالا پیداکنید----------- ( ترانه زیبا نگارم)

(ترانه از تو دورم )

(ثانيه هايي از موسيقي سريال جواهري در قصر)