X
تبلیغات
شریف

شریف

انعکاس

داستان کوتاه عشق افغانی

روي عكس راست كليك كنيد شو پيكچر را بزنيد       داستان وفاداري افغاني

 

حدود چهارده سال قبل مردي از اهالي شهرسمنگان افغانستان همسر

محبوب خودش  رو بر اثر بيماري ناشناخته اي از دست مي دهد و

ازآن زمان تا به امروز عاشق بي نوا لب به غذا نزده و فقط روزي

يك كيلو فقط روزي يك كيلو سنگ آهك با چند ليوان آب ميل مي كند

البته چهار فرزند عاشق  ياد شده  زندگي عادي خودشون  رو مي

گذرونن ودراين موردهم پدرشون كاري به آنها نداره بعد از منظومه

هاي ليلي ومجنون - شيرين و فرهاد - رومئو و ژوليت و ده ها نمونه

ديگرنام اين پيرمرد افغان و همسرش هم بايد به اين فهرست اضافه

شود

هر روز مي رسم  لب اين سالخورده رود

با كوزه اي كه بشنوم از آب ها سرود

اين رود خاطرات مرا تازه مي كند

يادش بخير تلخيه آن روز صبح زود

باران گرفته بود تو با چتر آمدي

گل هاي سرخ بر سر راهت شكفته بود

روي سر تو رقص كنان بال مي زدند

گنجشك هاي عاشقي ام با همه وجود

حالا تو رفته اي به فراسوي رودها

من سنگ مانده ام لب اين ساحل كبود

هر روز مي رسم  لب اين سالخورده رود

با كوزه اي كه بشنوم از آب ها سرود                                   

اين رود خاطرات مرا تازه مي كند                                   

يادش بخير تلخيه آن روز صبح زود

                                                                        منبع : شبکه رادیویی پیام ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 13:2  توسط شریف  | 

داستان كوتاه(محبّت) انگليسي

روي عكس راست كليك كنيد و شو پيكچر را بزنيد داستان كوتاه(محبّت) انگليسي 

 

روزي روزگاري پسرک فقيري زندگي مي کرد که برای گذران

زندگي وتامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي کرد.از اين خانه

به ان خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست اورد.روزي متوجه

شدکه تنها يک سکه پنج سنتي برايش باقيمانده است واين در حالي

بود که شديداْ احساس گرسنگي مي کرد .تصميم گرفت از خانه اي

مقداري غذا تقاضا کند . بطور اتفاقي درب خانه اي را زد . دختر

جوان و زيبايي در را باز کرد. پسرک با ديدن چهره زيباي دختر

دستپاچه شد و بجاي غذا فقط يک ليوان آب درخواست کرد. دختر

که متوجه  گرسنگي شديد  پسرک شده  بود بجاي آب برايش يک

ليوان بزرگ شير آورد.پسر با صبر و آهستگي شير را سر کشيد

و گفت: (( چقدر بايد به شما بپردازم؟ )) دختر پاسخ داد: ((چيزي

نبايد بپردازي . مادر به ما آموخته که نيکي ما به ازائي ندارد.))

پسرک گفت:((پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي کنم))

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشکان محلي از درمان

بيماري او اظهارعاجزی نمودند و اورا براي ادامه معالجات به شهر

فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او

اقدام کنند.

دکتر هواردکلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار وارائه مشاوره فرا

خوانده شد.هنگامي که متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده

برق عجيبي در چشمانش درخشيد . بلافاصله  بلند  شد وبا سرعت

به طرف اتاق بيمار حرکت کرد . لباس پزشکي اش را برتن کرد و

براي ديدن  مريضش وارد اطاق شد . دراولين نگاه او را شناخت .

سپس به اتاق مشاوره بازگشت تا هرچه زودتر براي نجات بيمارش

اقدام کند . ازآن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص

قرارداد .وسرانجام پس از يک تلاش طولاني عليه بيماري،پيروزي

ازآن دکتر( کلي ) گرديد. آخرين روزبستري شدن زن دربيمارستان

بود.به درخواست دکترهزينه درمان زن جهت تاييد نزد او برده

شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرادرون پاکتي گذاشت وبراي

زن ارسال نمود . زن از باز کردن پاکت  وديدن مبلغ صورتحساب

واهمه داشت.مطمئن بود که بايد تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام

تصميم گرفت وپاکت راباز کرد.چيزي توجه اش را جلب کرد.چند

کلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا خواند :

((بهاي اين صورتحساب قبلا با يک ليوان شير پرداخت شده است.))

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 15:52  توسط شریف  |