داستان وفاداري افغاني
حدود چهارده سال قبل مردي از اهالي شهرسمنگان افغانستان همسر
محبوب خودش رو بر اثر بيماري ناشناخته اي از دست مي دهد و
ازآن زمان تا به امروز عاشق بي نوا لب به غذا نزده و فقط روزي
يك كيلو فقط روزي يك كيلو سنگ آهك با چند ليوان آب ميل مي كند
البته چهار فرزند عاشق ياد شده زندگي عادي خودشون رو مي
گذرونن ودراين موردهم پدرشون كاري به آنها نداره بعد از منظومه
هاي ليلي ومجنون - شيرين و فرهاد - رومئو و ژوليت و ده ها نمونه
ديگرنام اين پيرمرد افغان و همسرش هم بايد به اين فهرست اضافه
شود
هر روز مي رسم لب اين سالخورده رود
با كوزه اي كه بشنوم از آب ها سرود
اين رود خاطرات مرا تازه مي كند
يادش بخير تلخيه آن روز صبح زود
باران گرفته بود تو با چتر آمدي
گل هاي سرخ بر سر راهت شكفته بود
روي سر تو رقص كنان بال مي زدند
گنجشك هاي عاشقي ام با همه وجود
حالا تو رفته اي به فراسوي رودها
من سنگ مانده ام لب اين ساحل كبود
هر روز مي رسم لب اين سالخورده رود
با كوزه اي كه بشنوم از آب ها سرود
اين رود خاطرات مرا تازه مي كند
يادش بخير تلخيه آن روز صبح زود
منبع : شبکه رادیویی پیام ایران

