داستان پسرک
پسری هفت ساله گوشه ی سالن انتظارایستاده بود اقای دکتر به
سمت اورفت و همین که به او رسید پسرک به او گفت خواهرم
زنده می مونه دکتر لبخندی زد و گفت اگر تو به او خون بدی بله
زنده می مونه پسرم . پسرک چند قدم به عقب رفت و دکتر را با
حیرت آمیخته به ترس نگاه کرد ، دکتر پیش خودش فکر کرد که
حتماً اوازسوزن آمپول ترسیده است بنابراین گفت: پسرم زود تموم
میشه هیچی نمی فهمی ولی درعوض خواهرت نجات پیدا می کنه
چند لحظه ای سکوت بین اون دو حاکم شد پسرک انگار تصمیم
خودش رو گرفته بود چون چند چین روی پیشونیش قرار گرفته بود
که نشان از غروربود . غروری کودکانه و چند قدمی رو که عقب
رفته بود رو دوباره برگشت و رو به دکتر گفت آقای دکتر من
حاضرم بریم وهردو رفتند به طرف اتا ق بغلی هنگامی که کار
اهدای خون تمام شد پسر ک بلند شد و گفت اقای دکتر چند دقیقه
وقت دارم دکتر گفت یعنی چه : پسرک گفت یعنی چند دقیقه ی دیگر
زنده هستم!
پسرک فکر می کرد که با اهدای خون خواهد مرد

